اندک اندک می رسد اینک بهار...

درود

اکنون که در واپسین روزهای سال 1396 هجری شمسی هستیم، نگاهی به گذشته می تواند دلگرممان کند. یک سال گذشت به همین سادگی و سرعت. این روزها آخرین روزهای سال است و هر روز که به سال نو نزدیک می شویم سال کهنه رنگ می بازد. کم کم صدای ترانه خوانی پرندگان بهاری را می شنویم. بوی عطر بهار می آید... شکوفه ها نرم نرمک سرکی به دنیای بیرون می زنند تا ببینند چه خبر است. دنیا همچنان به کار خود ادامه می دهد و ظاهرا هیچ خبری نیست. وقتی در زیر باران های بهاری قدم می زنی، بوی نم باران مشامت را نوازش می کند. وقتی از کنار باغچه کوچک مقابل منزل عبور می کنی عطر نفس های غنچه های نورسته را احساس می کنی... وقتی در خیابان هیاهوی مردم را می بینی که به دنبال خرید سال نو از این مغازه به آن مغازه می روند و کودکان و دخترکانی را می بینی که در حال پوشیدن لباسهای نو و کفش های نو هستند، یاد بهار زنده می شود.

دلت می خواهد همیشه بهار باشد با آن طراوت همیشگی اش. بهار روح من را زنده می کند و دلم را گرم. از زمستان خبری نیست. زمستان رفتنی است. زمستان خواهد رفت. اکنون که به رفتن زمستان می اندیشم تصور می کنم که پرده آخری بود که گذشت و دیگر نیست. دیگر نخواهد بود. زمستان مرگ خاموش است. بهار، صدای مانای طبعیت است و قطره های باران امیدبخش زندگی. من عاشق بارانم. اکنون که بهار کم کم از خواب بیدار می شود و جای زمستان را می گیرد، خمیازه اش همچون لبخند فرشته مهربانی و امید، جانم و نفسم را تازه می کند. من عاشق بارانم. من عاشق بهارم.

با احترام

معرفت


/ 0 نظر / 20 بازدید