آخ جون دیوان شهریار، وای خدا گلستان سعدی!

درود

یادداشت زیر از یادداشت های قدیمی ام است که امروز آنرا در وبلاگم منتشر می کنم.

 

یکی از علاقه مندی های دخترم ستایش، چیدن دومینو است. یک روز وقتی که پس از چند بار  از چیدن دومینو به شکل های مختلف و بازی با آن خسته شده بود، به صورت اتفاقی کتاب "غرق در نور" اثر "بتی جین ایدی " را به دست گرفت و شروع به خواندن کرد.

یادم هست که سرکار خانم مریم پاکدامن نائینی لطف کرده و نسخه ای از این کتاب را به من داده بودند. همین طور که دخترم ستایش مشغول خواندن بخش های اولیه کتاب بود و مجذوب قلم زیبای نویسنده و ترجمه مناسب و شایسته مترجم اثر شده بود،من هم به زیر چشمی حرکات او را می پاییدم. مثل یک کتابخوان حرفه ای غرق در خواندن شده بود. آنقدر مجذوب داستان شده بود که گاهی می نشست، گاهی دراز می کشید و گاهی به مبل لم می داد و دلش نمی خواست از کتاب جدا شود. حرکات چهره اش با شگفتی های داستان تغییر می کرد.

خلاصه اینکه هنوز بخشی از کتاب را تمام نخوانده بود که او را مخاطب قرار دادم و گفتم که داستان ها و رمان های دیگری هم در کتابخانه منزل داریم. اگر این کتاب را دوست داری، مطمئن باش از خواندن کتاب های دیگر هم بیشتر و بیشتر لذت خواهی برد.

نگاهی به من انداخت. کتاب را کنار دستش روی مبل گذاشت و با اصرار زیاد او برای دیدن کتابها به کتابخانه موجود در  گوشه اتاق رفتیم. همینطور که داشتیم کتاب ها را نگاه می کردیم می شنیدم که با شادی وصف ناپذیری با خود می گفت: آخ جون دیوان شهریار، وای خدا گلستان سعدی رو هم داریم! دیوان پروین اعتصامی، مثنوی و معنوی و ....

از ذوقش من هم ذوق می کنم و به وجد می آیم. شعف وافرش در دیدن کتابها، مرا به خود آورد. متاسفانه من خودم هم مدتی است که فرصت نکرده ام به این آثار سر بزنم و بیتی از پروین یا شهریار یا مثنوی بخوانم و خوشه چینی معرفت بزرگان را ادب و هنر را بنمایم.

دیوان شهریار را با هم انتخاب می کنیم و از او می خواهم برایم بخواند. او برایم چند بیتی می خواند. وقتی از او می خواهم برایم از پروین اعتصامی شعر بخواند، احتمالا با شناختی که از قبل از شهریار دارد، او دیوان شهریار را ترجیح می دهد و تعجب می کند که شهریار این همه شعر سروده است. یادم هست که یکی از کادوهای سال های پیش دخترم ستایش برای جشن تولدم، زندگی نامه شهریار بوده است. بخش هایی از زندگی شهریار را به یادش می آورم و به او می گویم شهریار است دیگر. شهریار ملک سخن.

امروز دخترم ستایش برایم چند بیت از شهریار خواند. به قول شهریار:

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم،

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم...

چه خوب است که ما اینهمه شاعر توانا و دلنشین داریم.

با احترام

معرفت

/ 2 نظر / 12 بازدید
مامانی

قربون دختر گلم برم من... دقیقا به مطالعه کتاب خیلی علاقمنده... با چه ذوقی اومده بود می گفت مامان گلستان شهریارو داریم و من نمی دونستم[قلب] عزیزم آینده ای درخشان برات آرزو می کنم[گل][گل][گل][چشمک]

مریم پاکدامن

خدا این دختر مهربان را برای شما حفظ نماید. خیلی وقت است مشتاق زیارتش هستیم. پس باید حسابی بزرگ شده باشد که کتاب میخواند. خوشحالم که با مطالعه این کتاب دری به رویش باز شده که منتهی ندارد. باز هم تاکید میکنم که کتاب غرق در نور جدا قلم زیبایی دارد. حتما مطالعه کنید. اما اینکه برای ستایش جان قابل توجه بوده برایم عجیب است. چرا که برای افرادی است که کمی سیر دنیوی را درک کرده باشند. البته این خود نشان از آن است که دختری فهیم تربیت کرده اید که از این باب به شما و خانم گرامیتان تبریک میگویم. سلام گرم ما را خدمت خانواده محترم ابلاغ نمایید در پناه حق، بهشتی باشید