معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

آخ جون دیوان شهریار، وای خدا گلستان سعدی!
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شهریار ، ستایش معرفت ، غرق در نور ، بتی جین ایدی

درود

یادداشت زیر از یادداشت های قدیمی ام است که امروز آنرا در وبلاگم منتشر می کنم.

 

یکی از علاقه مندی های دخترم ستایش، چیدن دومینو است. یک روز وقتی که پس از چند بار  از چیدن دومینو به شکل های مختلف و بازی با آن خسته شده بود، به صورت اتفاقی کتاب "غرق در نور" اثر "بتی جین ایدی " را به دست گرفت و شروع به خواندن کرد.

یادم هست که سرکار خانم مریم پاکدامن نائینی لطف کرده و نسخه ای از این کتاب را به من داده بودند. همین طور که دخترم ستایش مشغول خواندن بخش های اولیه کتاب بود و مجذوب قلم زیبای نویسنده و ترجمه مناسب و شایسته مترجم اثر شده بود،من هم به زیر چشمی حرکات او را می پاییدم. مثل یک کتابخوان حرفه ای غرق در خواندن شده بود. آنقدر مجذوب داستان شده بود که گاهی می نشست، گاهی دراز می کشید و گاهی به مبل لم می داد و دلش نمی خواست از کتاب جدا شود. حرکات چهره اش با شگفتی های داستان تغییر می کرد.

خلاصه اینکه هنوز بخشی از کتاب را تمام نخوانده بود که او را مخاطب قرار دادم و گفتم که داستان ها و رمان های دیگری هم در کتابخانه منزل داریم. اگر این کتاب را دوست داری، مطمئن باش از خواندن کتاب های دیگر هم بیشتر و بیشتر لذت خواهی برد.

نگاهی به من انداخت. کتاب را کنار دستش روی مبل گذاشت و با اصرار زیاد او برای دیدن کتابها به کتابخانه موجود در  گوشه اتاق رفتیم. همینطور که داشتیم کتاب ها را نگاه می کردیم می شنیدم که با شادی وصف ناپذیری با خود می گفت: آخ جون دیوان شهریار، وای خدا گلستان سعدی رو هم داریم! دیوان پروین اعتصامی، مثنوی و معنوی و ....

از ذوقش من هم ذوق می کنم و به وجد می آیم. شعف وافرش در دیدن کتابها، مرا به خود آورد. متاسفانه من خودم هم مدتی است که فرصت نکرده ام به این آثار سر بزنم و بیتی از پروین یا شهریار یا مثنوی بخوانم و خوشه چینی معرفت بزرگان را ادب و هنر را بنمایم.

دیوان شهریار را با هم انتخاب می کنیم و از او می خواهم برایم بخواند. او برایم چند بیتی می خواند. وقتی از او می خواهم برایم از پروین اعتصامی شعر بخواند، احتمالا با شناختی که از قبل از شهریار دارد، او دیوان شهریار را ترجیح می دهد و تعجب می کند که شهریار این همه شعر سروده است. یادم هست که یکی از کادوهای سال های پیش دخترم ستایش برای جشن تولدم، زندگی نامه شهریار بوده است. بخش هایی از زندگی شهریار را به یادش می آورم و به او می گویم شهریار است دیگر. شهریار ملک سخن.

امروز دخترم ستایش برایم چند بیت از شهریار خواند. به قول شهریار:

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم،

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم...

چه خوب است که ما اینهمه شاعر توانا و دلنشین داریم.

با احترام

معرفت


 
ای وای مادرم!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ای وای مادرم ، شهریار

با سلام و احترام

امروز برای دخترم ستایش شعر "ای وای مادرم" اثر استاد شهریار را می خواندم. من غرق در اشعار بودم و ستایش غرق در افکارش. متوجه شدم که خیلی آرام و دقیق به اشعار گوش می کند.

وقتی شعر را می خوانی به نظرت می رسد که شاعر در عین از خود بی خودی اشعار را سروده است. پس از اتمام شعر، نگاه غم انگیز و بغض آلود ستایش مرا متوجه خودش کرد. دخترکم باوجود سن کمش در آستانه گریه کردن بود و من متوجه تاثیری که او از شعر استاد شهریار گرفته بود نشده بودم. نوازشش کردم و بوسیدمش. گفتمش: مادران همیشه هستند. هیچ گاه مادران فرزندان خود را تنها نمی گذارند. کم کم آرام شد. پیش خودم گفتم این واقعا یک حقیقت است مادر هیچگاه فرزندش را تنها نمی گذارد. اینها بهانه ای شد تا شعر ماندگار استاد شهریار را دوباره مرور کنم. شرح حال شاعر در از دست دادن مادر، واقعا به زیبایی هر چه تمامتر  به تصویر درآمده است. گرچه از شهریار ملک سخن، سراینده منظومه یگانه "حیدربابایه سلام"، همین انتظار هم می رفت. این هم شعر او:

 ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها


کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من زد کنار،

در نصفه های شب.

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او باز زیر پای من نشسته بود

آهسته با خدا،

راز و نیاز داشت

نه، او نمرده است.


او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.

...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو.

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم