معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

یک اتفاق ساده!
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: یک اتفاق ساده ، داستان کوتاه ، فروش فال

درود

مدتی پیش در کلاس روش تحقیق در علم اطلاعات درباره موضوع توصیف صحبت می کردم. یکی از تمرین هایی که دانشجویان می توانند برای یادگرفتن توصیف انجام دهند، نگاه به پیرامون و توصیف پدیده های اطراف است. یکی از توصیف هایی که مدتی پیش براساس یک اتفاق ساده یا یک رویداد ساده، نوشته بودم را در ذیل آورده ام. خوب دیدن، مبنای توصیف خوب است و توصیف خوب مبنای تحلیل خوب است.

 

یک اتفاق ساده!

حوصله ام سر رفته است و سپهر هم مدام بی قراری می کند. این دست و آن دست می گیرمش تا کمی از بی قراریش کاسته شود. مادرش بیشتر از ده دقیقه است که برای انجام کاری به فروشگاهی رفته است و ما در جلوی فروشگاه منتظر آمدنش هستیم. بچه ها را هم با خود برده است و من با سپهرم در درون ماشین به انتظار بازگشتشان نشسته ایم.

هوا سرد است نه به سردی هوای زمستان، خنکای هوای پاییزی را می توانی با پره های بینی ات استشمام کنی، شیشه پنجره را علی رغم سفارش همسرم که تاکید داشت هوا سرد است و بچه سرما می خورد، کمی پایین کشیده ام. نمی توانم خودم را راضی کنم که از هوای تازه پاییزی ریه هایم را پر نکنم. به گرما عادت ندارم و خنکی را ترجیج می دهم. شیشه کمی پایین است و هوایی که هرم گرمایش را از دست داده و دیگر توانی برایش باقی نمانده کم کم به سردی گراییده و به شدت تازه و خنک شده است، با سرعت در ریه هایم شیرجه می زند و شش هایم را به وجد می آورد.

من و سپهرم، تنهای تنها، در خیابانی از خیابانهای شهر سمنان، یک غروب پاییزی دل انگیز به تماشای مردمی که در حال عبور از پیاده روهای عریض هستند، گذران وقت می کنیم. تعدادی می آیند و تعدادی می روند. آمدن و رفتن، رفتن و آمدن، مفاهیم تکراری و بی مایه شاید هم پرمایه و جدید، بستگی دارد که چگونه به آن نگاه کنیم، از چه زاویه ای، از چه منظری، چگونه.... رفتن و نیامدن، رفتن و دور شدن، آمدن و نزدیک شدن، نیامدن و نزدیک شدن، کم کم افکار فلسفی در ذهنم شروع به حرکت کردن می کنند. یکی از تفریحاتم، تماشا کردن و فکر کردن است....

- عمو یه فال می خری؟

نه دخترم، همراهم هیچ پولی ندارم.

- عمو! فقط یه دونه! فقط یکی!

الان همراه هیچ پولی ندارم. اگر هم بخواهم بخرم که نمی تونم پولشو بهت بدم.

- چه پسر خوشگلیه! پسره یا دختر عمو!

تو چی فکر می کنی!

- دختره! چون چشاش رنگیه! البته شاید هم پسر باشه چون خیلی درشت هیکله! استخوانبندیش نشون می ده پسره!

اتفاقا پسره!

- ولی چشاش چرا رنگیه! وای خدا چقدر خوشگله. تا حالا پسری که چشاش رنگیه باشه رو ندیده بودم! چه خوشگله...

آره ولی تا شش ماهگیش معلوم نمی شه که رنگ چشاش همینطوری باقی بمونه. معمولا تا شش ماهگی، رنگ چشم های بچه ها چند بار تغییر می کنه.

- اسمش چیه، عمو!

سپهر

- سلام سپهر، سلام، سلام....

مدرسه میری؟

- آره عمو، همه چی رو خریدم، فقط یک دفتر سیمی باید بخرم، خانممون گفته باید یه دفتر سیمی داشته باشی و یک جعبه گواش، بابام همه چی برام خریده فقط همینا مونده، اگه شما از من فال بخری و منهم تا آخر شب بتونم چند تا دیگه بفروشم دیگه نمی آم سرچهار راه، آخه خسته می شم. فردا هم باید برم مدرسه. بابام گفته خودم برات می خرم، اما من هم گفتم نه، خودم می رم چندتافال می فروشم و خودم می خرم. آخه بابام هنوز کار پیدا نکرده، گفته بود تا آخر این ماه قرار است برای نگهبانی یه جایی بهش خبر بدن. ولی هنوز خبری نشده. زن بابام هم نمی زاره من بیام فال بفروشم اما بهش گفتم می روم خونه دوستم درس بخونیم.

 

نگفتی اسمت چیه؟

-سمانه! البته قرار بود داداشم برام دفتر سیمی رو بخره، ولی چون خودش یک موتور خریده و داره قسط های اون رو می ده، الان نمی تونه به من کمک کنه! بابام می گه دست فروشی عیبی نداره، خودش هم بعضی وقتها سر چهار راه دست فروشی میکنه، بابام میگه شهید رجایی هم یه روزی دست فروش بود. راستی عمو! شما شهید رجایی رو می شناسید؟

آره دخترم! شهید رجایی، معلم بزرگی بود که رئیس جمهور محبوب ایران شد.

- بابام می گه شهید رجایی اولش دست فروشی می کرد بعد کم کم درس هم خوند و یک روزی هم رئیس جمهور شد. بابام می گه شهید رجایی خیلی زحمت کش بود.

آره عزیزم بابات راست میگه. چه خوبه که تو هم اینها رو می دونی. من خودم زندگی نامه شهید رجایی رو خوندم. خیلی زحمتکش بود و مهربون بود.

-آره عمو! بابام برام تعریف کرده. راستی چشاش آبیه یا سبز؟!

بین آبی و سبزه! به خاطر همین خیلی خوشگل دیده می شه.

- البته بابام گفته اگر کار پیدا کنم دیگه نمی خواد تو فال بفروشی. خودم تا وقتی که این دفترسیمی و گواش رو بخرم فقط فال می فروشم. شهید رجایی هم تا یک مدتی دستفروشی می کرد بعدش دیگه رییس جمهور شد و دیگه نمی تونست بیاد دست فروشی کنه. زن بابام هم گفته که اگر خوب درس بخونم و نمره های خوب بیارم می تونم آدم بزرگی بشم. منم حواسم به خواهر کوچکترم هست. خواهرم نه سالشه و من خیلی دوستش دارم. وقتی که مامانم زنده بود، چهارسال پیش، چون مربی مهد بود می دونست که من چی لازم دارم همیشه خودش برام می خرید. الانم زن بابام برام یه چیزهایی رو می خره ولی دیگه بابام هنوز کار پیدا نکرده. اگر ایشاالله کار پیدا کنه دیگه منم یه کم راحت می شم.

چرا سرفه می کنی؟

- یه کم سرما خوردم.

دکتر رفتی؟

- نه ولی مواظبم. یعنی زن بابام خیلی مواظبمه. می گه شبها که می خوابم پتو رو از روییم می اندازم اونور. اونوقت زن بابام میاد و دوباره روم پتو می کشه. راستی عمو! می تونه حرف بزنه؟

 نه دخترم! تازه سه ماهشه. فقط بعضی وقت ها قن و قون می کنه و می خنده!

- معلومه خیلی خوش خنده است. الانم به من خندید. چه نازی،

فکر کنم شما رو با خواهرش اشتباه گرفته.

دخترکی دیگر، با صدایی بلند سمانه را خطاب قرار می دهد: سمانه، سمانه، چرا نمی آیی؟

نازنین است (بعدا فهمیدم نامش نازنین است) می آید. نزدیک به ما می شود. خودش را به در ماشین می چسباند نگاهی کنجکاوانه به درون ماشین می اندازد.

سمانه به خودش می آید. به من می گوید: عمو! به نازنین نگو که با هم چی گفتیم. قول می دی، چیزی نگی؟

نازنین دوست سمانه است. او هم فال می فروشد. هنوز نیامده به سمانه تشر می زند: کجایی دختر، بیا دیگه، چرا اینقدر علاف می کنی. وای چقدر چشماش خوشگله. چه نازه، اسمش چیه عمو!

- "سپهر"، سمانه به نازنین می گوید. تمام ماوقع را خودش پیش دستی می کند و به نازنین می گوید. انگارنه انگار که از من قول گرفته است که درباره آنچه اتفاق افتاده است به دوستش چیزی نگویم. دختر است دیگر،همه چیز را بی پیرایه تعریف می کند. هنوز نیامده گزارش کارهایش را می دهد. با آب و تاب هم تعریف می کند و مدام هم در بین تعریف کردن هایش از سپهر می گوید و "ای جانم، ای جانم!" می گوید. جانم جانمش تمام شدنی نیست...

عمو! ما باید بریم.

چند دختر جوان بین بیست تا بیست و پنج ساله از انتهای پیاده رو و رو به سوی ما  نمودار شدند.  شکل و شمایلشان و کتابهایی که در دست دارند نشان می دهد که دانشجو هستند. روپوش سفیدی که در دست دارند به من می گوید که شاید دانشجوی علوم پزشکی باشند. با طمئنینه و آرامش خاصی قدم بر می دارند. یکی از آنها بلند قد و عینکی است و آن دو دیگر با قد متوسط، دختر دانشجوی بلند قد را در میان گرفته اند. خندان و شادمان در آن سوی پیاده رو به سوی ما می آیند و سمانه و نازنین در چشم بر هم زدنی با من خداحافظی می کنند، از دور بوسی نثار سپهر می کنند و با گفتن یک "جانم" جانانه، به سرعت از ما دور می شوند و به سمت دانشجویانی که در روبرویشان در حال آمدن به سمت ما هستند، به صورتی رقابت گونه می دوند.

خاله! خاله! یه فال از من بگیر! یک فال خاله....

باز هم رفتن و رفتن، رفتن و نیامدن، رفتن و دور شدن، حرکت، ناایستایی، هر چه باشد از سکون بهتر است. هر چه باشد از غصه خوردن بهتر است. باید رفت، باید به حرکت در آورد باید حرکت ایجاد کرد و باید سکون را از نامیرایی خارج کرد.

خاله! خاله! یه فال از من بگیر! یک فال خاله...

با احترام

رحمان معرفت