معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

تفکر و یادی از خاطرات!
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عباس صدخروی ، علی قلعه نوی ، دانشگاه فردوسی مشهد ، خاطرات

با سلام

امروز هم یکی از همه روزهای خوب خداست. بسیاری از مواقع ما عادت کرده ایم کارهایمان را بدون تفکر انجام دهیم. اول کار را انجام می دهیم بعد می نشینیم درباره آن فکر می کنیم. بسیاری از مواقع حتی بعد از انجام کار فکر هم نمی کنیم. سعی خواهم کرد کمی بیشتر فکر کنم. اینکه یک ساعت تفکر را برابر با هفتاد سال عبادت دانسته اند، امر گزافی نیست. یادم هست در دوران دانشجویی ام در دانشگاه فردوسی مشهد از مسیر حرکت اتوبوسهای دانشگاه از سردر اصلی تا خوابگاه فجر،گاهی به جای سوار شدن به اتوبوس پیاده می رفتم و تمام مسیر را به تفکر می پرداختم. برگهای درختان که در زیر پایم خش خش می کردند را هنوز به یاد دارم. گاهی برگی از درختی می افتاد و خزان را یادآوری می کرد. گاهی سبزی قبای برگ گلی که در کنار مسیر زندگی می دیدم مزرع سبز فلک را خاطرنشانم می کرد. گاهی با علی قلعه نوی و عباس صدخروی این مسیر را گز می کردیم. این دو نفر، همکلاسی های عزیزم هستند که هر کجا هستند امیدوارم شاداب باشند. گاهی با علی در این مسیر درباره زندگی، جهان، فلسفه و سایر موضوعات صحبت می کردیم. علی قلعه نوی سبزواری بود و نسبت به استاد شهید علی شریعتی، تعصب خاصی داشت. گاهی از صحبت هایش لذت می بردم و تعصبش را می ستودم و گاهی نگرانی هایش نگرانم می کرد. علی قلعه نوی را دیگر هیچ وقت در این ده سال ندیدم. نه خبری و نه اثری... و شاید" هی فلانی زندگی شاید همین باشد"... هر گاه به یاد او می افتم خاطرات دوران شیرینی که زمان بسیار بیشتری برای تفکر داشتم برایم زنده می شود. با عباس عزیز هر از گاهی تلفنی، ایمیلی یا از طریق چت ارتباط دارم. هنوز هم مانند گذشته شیرین است و شیرین سخن. امیدوارم شاداب باشد.

یادمان باشد همیشه در زندگی پرشتابمان زمان هایی را مختص تفکر کنار بگذاریم.

با احترام مجدد

معرفت


 
یک چشم بر هم زدن!
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خاطرات

با سلام

یادم هست وقتی تکلیف های درسی کلاس اول ابتدایی را در همان ماه های اول که به مدرسه رفته بودیم را داشتم می نوشتم زمان به کندی پیش می رفت. دوست داشتم زمان بگذرد و زودتر به کلاس بالاتر بروم. مادرم می گفت: یه چشم به هم بزنی، می روی کلاس بالاتر...

یادم هست وقتی که دوره دبیرستان را می گذراندم، منتظر دانشگاه بودم.. مادرم می گفت: یه چشم به هم بزنی...

وقتی که روزهای اول دوران سربازی، آفتاب در پادگان با رخوت و سستی غروب می کرد و دلتنگی هایم را بیشتر، هم گروهانیم می گفت: یه چشم به هم بزنی سربازی تمام می شود...

وقتی روزهای اول ترم اول دانشگاه به روزهای آخر و دانش آموختگی فکر می کردم، همکلاسی ام عباس می گفت: رفیق! یه چشم به هم بزنی...

دوره کارشناسی ارشد هم یک چشم بر هم زدیم و به پایان رسید..

اکنون به این تجربه ارزشمند دست یافته ام که با چشم بر هم زدنی زمان می گذرد... آنچه می ماند دوستی است و رفاقت... همه چیز خاطره می شود. همه دلتنگی ها، ناراحتی ها، خوبی ها و خوشی ها... آنچه باقی می ماند خاطره است. باید سعی کنیم در خاطراتمان کاغذهای رنگی و شاد بیشتری داشته باشیم تا وقتی به گذشته می نگریم شادابیمان بیشتر شود.

با احترام

معرفت