معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

یاد مهربانی ها! ای وای مادرم!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: ای وای مادرم ، شهریار

با سلام

بیست و سوم بهمن ماه، سالگشت عروج روح بزرگوار مادرم است. امسال بیست و دوم بهمن نیز مانند سالهای گذشته در کنار خانواده ام بودم. چقدر دنیا کوچک است و زمان چقدر زود می گذرد. گاهی واقعا باور نکردنی است اما حقیقت دارد... فقط مهربانی می ماند و دیگر هیچ...

یاد مهربانی هایش بخیر، یاد عشقش، یاد دوست داشتنش هایش، مهرش و محبتش، اخمها و گذشت هایش، یاد همیشه و همه جا بودنش، یاد محبت های فراموش نشدنی و بزرگواریهایش، یاد انسان بودنش، انسان ساختنش، انسان دوست بودنش، یاد قلب بزرگش، قلب کوچکش و یاد دل بزرگش و دل کوچکش بخیر. یاد همه چیز و همه کس بودنش بخیر...

هنوز هم گاهی در ذهنم می بینم و تجسم می کنم  که پاسی از شب گذشته است و دیر وقت است و او همچنان منتظر است تا پدرم، همسرش، در تاریکی شب از راه برسد. هنوز هم چشم انتظاریش برای آمدن پدرم، رسیدن برادرانم را دارد. هنوز هم چشم انتظار است تا برادرم از خدمت سربازی به خانه برگردد. هنوز هم دل نگران و هیچ کس نمی داند که او نگران تک تک ما است. دلش مانند سیر و سرکه می جوشد اما وقتی تو نگاهش می کنی، کوهی است که لبخندی بر لب دارد و دلت را قرص می کند که او برمیگردد....

چقدر دلم برایش تنگ شده است. چه با افتخار و عظمت نگاهت می کرد. از کنار کاستی ها و ناملایمات زندگی به سادگی می گذشت به آسانی و بی سر و صدا به آینده می پرداخت. گذشته را فراموش کن به آینده بپرداز.... گذشته دیگر گذشته است کاری نمی توانی با گذشته داشته باشی..... ناکامی های فرزندانش را زود فراموش می کرد و برای موفقیت های فرزندانش  گویی جشنی بزرگ برپا می کرد. شادی بخش بود و شادی آفرین. بخشنده و مهربان.

هنوز طعم مهربانیهایش در دلم جای دارد... همیشه در دلم جای دارد... مگر می شود او مرا فراموش کند. زهی خیال باطل! باز هم یاد شعر ای وای مادرم اثر استاد شهریار افتادم... ای وای مادرم!

روحش شاد!

با احترم

معرفت


 
ای وای مادرم!
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: ای وای مادرم

با سلام

زیباترین تابلو آفرینش را از دست دادم. در واپسین لحظات جدا شدن روح بلند مادرم، در کنارش بودم. آرامشش، آرامم می کرد. در ثانیه های بیشمار پس از رحلتش، هرگاه خاطر شیرینش در یادم زنده می شود، یاد "ای وای مادرم" می افتم. آسمانش آبی و دلش دریا بود. دو سال در مقابل بیماری سختش مقاومت کرد. بی آنکه شکوه ای یا گلایه ای کند. هنوز هم هر گاه، مرا می دید فراموش نمی کرد لبخندش را، لبخندی که گاه ساختگی بود تا فرزندش و دلبندانش را دلشاد کند. در آن لحظه های آخر، هنوز هم امید را در چشمانش می توانستی ببینی و  می دیدی؛ امید به بهبودی، و چه آرام بهبود یافت.

آخر هفته ها که به دیدارش می رفتم، به جای آنکه من او را امیدوار کنم و دلداری دهم، او مرا به زندگی امیدوار می ساخت. گاهی به این دریادلیش، حسادت می کردم. امیدوار بودن را از او آموختم.

چندی پیش، که اندک زمانی از دوری مادرم و پرکشیدنش به ملکوت نگذشته بود و من خاطراتش را مرور می کردم ناخودآگاه متوجه شدم، تمام آرزوهایم را برآورده ساخته بود. اتفاقاتی که بعد از سفر ملکوتی اش برایم افتاد به یقینم رساند که هنوز هم مانند کوهی سترگ در پشت فرزندش، من بی مقدار، ایستاده است. هنوز هم فکر می کنم دور از من نیست در کنارم، در قلبم است. جای همیشگی اش.

خوش به حالش! دوستان و دوستدارانش در روزی که برایش مجلس ختم گرفته بودیم، برایش سنگ تمام گذاشتند. وقتی جمعیت چندهزار نفری حضور یافته در مجلس ختمش را دیدم، بازهم یاد محبت هایش افتادم. چه دوستان خوبی هم داشت. یادم هست که همیشه، مهربانی هایش را بی هیچ چشمداشتی و بدون آنکه افراد را بشناسد، در سبد دوستی و اخلاص به همه تقدیم می کرد.
برای شادی روحش هر روز دعا می کنم. آرامش، رحمت و غفران الهی را برایش آرزو دارم.

از همه عزیزانی که با من همدردی نموده و موجب تسلای خاطرم شده اند متشکرم. عمر با عزت برای همه آرزومندم.

آمین

با احترام


 
مادر: باران زندگی!
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: ای وای مادرم

با سلام

امروز چهارشنبه، یک روز قبل از اربعین است. قرار است فردا مادر را ببینم. در حال نگاه کردن پست "ای وای مادرم" در وبلاگم هستم، جمله "هیچ گاه مادران فرزندان خود را تنها نمی گذارند"، اشک بر چشمانم جاری ساخت. یاد مادر افتادم.

وقتی مدتی قبل در خدمتش بودم، هنوز هم "در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود".

هنوز هم "هر جا شده هویج هم امروز می خرد، بیچاره پیرزن، همه برف است کوچه ها"

و هنوز هم وقتی که خواب می رفتم با وجود بیماری خویش، "دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید، لیوان آب از بغل من زد کنار، در نصفه های شب"

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب، نزدیکهای صبح، او باز زیر پای من نشسته بود، آهسته با خدا،

راز و نیاز داشت"

...

با احترام،

معرفت


 
مادر، به همین سادگی!
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: روز زن ، ای وای مادرم

با سلام و احترام

مادر،"بارانی که در لطافت طبعش خلاف نیست"، آیینه تمام نمای عشق است و مهربانی و دوستی.

گاهی که "خیلی زود دیر می شود" و ما آنها را فراموش می کنیم آنها بازهم ما را فراموش نمی کنند. امیدوارم قدر مادرانمان را بدانیم و برای مادرانی که از دنیا رفته اند آرزوی رحمت و شفقت الهی نماییم. هرگاه مادرانی را که از دنیا رفته و درگذشته اند را به یاد می آورم ناخودآگاه یاد شعر "ای وای مادرم" اثر استاد شهریار می افتم.

روز مادر و روز زن مبارک!

با احترام

 


 
ای وای مادرم!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ای وای مادرم ، شهریار

با سلام و احترام

امروز برای دخترم ستایش شعر "ای وای مادرم" اثر استاد شهریار را می خواندم. من غرق در اشعار بودم و ستایش غرق در افکارش. متوجه شدم که خیلی آرام و دقیق به اشعار گوش می کند.

وقتی شعر را می خوانی به نظرت می رسد که شاعر در عین از خود بی خودی اشعار را سروده است. پس از اتمام شعر، نگاه غم انگیز و بغض آلود ستایش مرا متوجه خودش کرد. دخترکم باوجود سن کمش در آستانه گریه کردن بود و من متوجه تاثیری که او از شعر استاد شهریار گرفته بود نشده بودم. نوازشش کردم و بوسیدمش. گفتمش: مادران همیشه هستند. هیچ گاه مادران فرزندان خود را تنها نمی گذارند. کم کم آرام شد. پیش خودم گفتم این واقعا یک حقیقت است مادر هیچگاه فرزندش را تنها نمی گذارد. اینها بهانه ای شد تا شعر ماندگار استاد شهریار را دوباره مرور کنم. شرح حال شاعر در از دست دادن مادر، واقعا به زیبایی هر چه تمامتر  به تصویر درآمده است. گرچه از شهریار ملک سخن، سراینده منظومه یگانه "حیدربابایه سلام"، همین انتظار هم می رفت. این هم شعر او:

 ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها


کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من زد کنار،

در نصفه های شب.

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او باز زیر پای من نشسته بود

آهسته با خدا،

راز و نیاز داشت

نه، او نمرده است.


او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.

...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو.

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم