معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

باز هم امتحان!
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

با سلام

صدای جیرجیر پنکه سقفی رشته افکارش را از هم گسیخت. سرش را بالا آورد و نیم نگاهی به آخرین نفس های پنکه سقفی انداخت که چند ثانیه پیش توسط یکی از مراقبین جلسه امتحان خاموش شده بود. پنکه هم کم کم خسته شده بود. با خودش فکر کرد بلند شوم یا نه؟ نگاهی به دوستش کرد که چند صندلی آنطرف تر تند و تند مشغول سفید کردن سیاهی دل امتحان بود. یک نفس عمیق کشید. امروز،‌ فردا، پس فردا... همینطور یکریز امتحان دارد. سوالهای امتحانی در مقابل چشمانش رژه می رفتند. آنهم چه رژه ای. بعضی از سوالهای سخت، نگاه های تندی داشتند. دوباره خودکارش را به دست گرفت. نگاه های کنجکاوانه اش به اطراف و صدای قلم هایی که مدام بر سفیدی کاغذ خراب می شدند، تمرکزش را برهم زده بود. عادت داشت وقتی که می خواهد به چیزی فکر کند ته خودکارش را به دندان گیرد. گاهی که خیلی عمیق تر فکر می کرد پای راستش را به صورت هارمونیک،‌مداوم و بدون صدا به زمین می زد. ریتم حاصل از اینکار، کمی از استرسش را می کاست. کم کم همه داشتند جلسه امتحان را ترک می کردند. ناخودآگاه این ترانه از ذهنش خطور کرد "من مانده ام تنهای تنها.... من مانده ام..." نیشخندی زد.

امتحان سخت بود. نگاهی به سرتاپای ورقه اش انداخت. نیم نمره، بیست و پنج صدم، یک، یک و نیم، بیست و پنج صدم و .... نمره ها را جمع زد. خدا را شکر،‌ بازهم از مرز ده عبور کرد. لبخندی زد و درپوش خودکار آبی اش را گذاشت. بلند شد و آرام از جلسه امتحان خارج شد.

با احترام

معرفت