معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

جلسه امتحان!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

قرار است امروز خانم صابری نیایند. ظاهرا برای آزمون زبان شهید چمران شرکت کرده اند. برگزاری آزمون میان ترم ایشان نصیب ما شده است. چه شود!! من خودم چندان تمایلی به برگزاری آزمون میان ترم ندارم، باید صبر کنم. آنهم 90 دقیقه!

سوالها که توزیع شد قلمها برافراشته شدند. بچه ها می گویند که برخی از سوالها را تاکنون ندیده اند. شاید هم نخوانده اند. الله اعلم! چند نفرشان سر در جیب  تفکر فرو برده و برخی سر به آسمان دوخته  و منتظر الهامات غیبی هستند. چهره خندان برخی کم کم حالت گرفته به خود می گیرد. تعدادی از آنها تند و تند قلمفرسایی می کند و تعدادی هم هراز گاهی با خود حرف می زنند و در حال جمع بندی دانسته هایشان برای پاسخ دادن به پرسشها هستند.

بالابندی فکر می کند. زهانی می نویسد. قلی زاده با خود حرف می زند و گاهی هم فکر می کند. میرزایی هم یا سرش به پاسخنامه است یا به سقف خیره می شود، پاسدار هم.

به نظر می رسد طاهری سرماخورده است و کاوة اول می نویسد و کاوة دوم آه می کشد! ظاهرا آزمون، آزمون سختی است. به نظر می رسد دلیخون، از این آزمون دل پرخونی دارد  و فیضی هم فیضی از آن نبرده است. زهانی در بند پرسشها گرفتار شده است و خداوردی هم مدام سرش در پاسخنامه و قلمش خسته از نوشتن.

ذوالفقاری نگاهی به اطراف می اندازد و برگه اش را تا می زند. شاید امید کمک از سعیدی دارد. نوری و شاه حسینی هم ساکت و آرام مشغول فکر کردن و نوشتن هستند. آقای قره بقلو هم هر از گاهی سرش را می چرخاند تا شاید چیزی یادش بیاید.

هوای اتاق مناسب است اما سالن بهتر است. دوست دارم بروم و در سکوت سالن قدمی بزنم. همین کار را هم می کنم.

به نظر می رسد کم کم برخی خوابشان می گیرد و دیگر هیچ.

صدای وزوز مهتابی ها هم که هر لحظه بیشتر می شود و خستگی و بی حوصلگی بچه ها هم بیشتر و ما نیز. چقدر برخی مواقع این جلسات امتحان کسل کننده و خسته کننده است. بالاخره ذوالفقاری تصمیم به خاموش کردن مهتابی ناآرام می گیرد. این مهتابی هم آرام گرفت و به خواب خوش فرو رفت. تبش قطع شد.

چهرة کنجکاوانة شمالی منش قلی زاده که تند و تند مشغول نوشتن است مرا یاد امتحانات خودمان و قیافة جدی همکلاسهایم انداخت. یادش بخیر. روزها و شبهای امتحانات. همیشه شب امتحان بچه ها به خودشان قول می دادند که از ترم آینده حتما  در طول ترم خواهم خواند و این قصه همیشگی امتحانات بود.

بالاخره قلی زاده چراغ اول را روشن کرد و برگه اش را آورد و به دنبال ایشان کم کم باقی بچه ها و در نهایت علیپور. باز هم شمالی ها!

 امتحان تمام شد.

یاد مصرع معروف افتادم" این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم" و این هم امتحانی بود که باعث شد تا چند لحظه به خاطراتم بازگردم.

معرفت

 پنج شنبه 19  آذرماه 88