معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

یک چشم بر هم زدن!
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خاطرات

با سلام

یادم هست وقتی تکلیف های درسی کلاس اول ابتدایی را در همان ماه های اول که به مدرسه رفته بودیم را داشتم می نوشتم زمان به کندی پیش می رفت. دوست داشتم زمان بگذرد و زودتر به کلاس بالاتر بروم. مادرم می گفت: یه چشم به هم بزنی، می روی کلاس بالاتر...

یادم هست وقتی که دوره دبیرستان را می گذراندم، منتظر دانشگاه بودم.. مادرم می گفت: یه چشم به هم بزنی...

وقتی که روزهای اول دوران سربازی، آفتاب در پادگان با رخوت و سستی غروب می کرد و دلتنگی هایم را بیشتر، هم گروهانیم می گفت: یه چشم به هم بزنی سربازی تمام می شود...

وقتی روزهای اول ترم اول دانشگاه به روزهای آخر و دانش آموختگی فکر می کردم، همکلاسی ام عباس می گفت: رفیق! یه چشم به هم بزنی...

دوره کارشناسی ارشد هم یک چشم بر هم زدیم و به پایان رسید..

اکنون به این تجربه ارزشمند دست یافته ام که با چشم بر هم زدنی زمان می گذرد... آنچه می ماند دوستی است و رفاقت... همه چیز خاطره می شود. همه دلتنگی ها، ناراحتی ها، خوبی ها و خوشی ها... آنچه باقی می ماند خاطره است. باید سعی کنیم در خاطراتمان کاغذهای رنگی و شاد بیشتری داشته باشیم تا وقتی به گذشته می نگریم شادابیمان بیشتر شود.

با احترام

معرفت