معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

ای دبستانی ترین احساس من!
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

با سلام

پیرو یادداشت قبلی، این شعر را که بسیار زیباست، تقدیم شما می کنم.

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیف مان چفتی به رنگ زرد داشت
دوش مان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان مان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مردِ مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درسِ آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد؛ این مشق ها را خط 


 
بوی ماه مهر!
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: بوی ماه مهر

با سلام

کم کم بوی ماه مهر می آید. ماه مهر برای دانش آموزان و دانشجویان آغازگر تحرک و پویایی است. دیروز که در شهر قدم می زدم شاهد شور و شوق وصف ناپذیر بچه های مدرسه بودم. هر کدام به بهانه خرید کتاب، دفتر، کیف و کفش، دست در دستان پدران و مادران از این مغازه به آن مغازه سرک می کشیدند. بوی ماه مهر استشمام می شود. یاد دوران کودکی و خاطرات آنروز ها می افتم. یاد روزهایی که هر کداممان به نحوی آنرا تجربه کرده ایم. انتظار اول مهر و دیدار هم کلاسی ها، بازی نجات و بازی های کودکانه در حیاط مدرسه. شعرهای تکراری اما جالب و خاطره انگیز تلویزیون و برنامه جذاب "باز هم مدرسه ام دیر شد" با هنرمندی اکبر عبدی و هزاران پیام دیگر. یاد آقا معلم، مدیر و ناظم مدرسه مان بخیر. مدرسه ایمان و بابای مدرسه ای که آنقدر بلند قد بود که از چند صد متری هم می توانستی او را بشناسی. یاد دیروز بخیر. یاد آنروزها بخیر. هنوز هم برخی اوقات دوست دارم کودکی بودم و در مدرسه، آزاد و فارغ بال از دنیای بزرگسالی، تصمیم کبری می خواندم، کوکب خانم و دهقان فداکار را مشق می نوشتم و زنگ های تفریح در حیاط مدرسه نجات بازی می کردم. یاد آقای آهنی، معلم ورزش دبیرستانمان هم بخیر، سعید هلیلی، جلال عسگری و  اقای بختیاری و .... یاد آنروزها بخیر. چقدر شاد بودیم و از دغدغه های بزرگسالی به دور. روزهای تکرار نشدنی بازنگشتنی. گاهی معلم کلاس اولمان را می بینم، آقای نوذری، معلمی که درس زندگی و الفبای عشق را در کلاسهایش اموختم. صحبت های خانم باطبی، معلم کلاس دوم و خانم بختیاری، معلم کلاس سوم، هنوز هم در لوح قلبم مضبوط است. یادشان گرامی. آقای کریمی، ناظم مدرسه مان(نمی دانم الان کجا هستند، هرجا که باشند آرزوی سلامتی و شادکامی برایشان دارم)، بود و دوست داشتنی. برای چند لحظه تمام خاطرات مدرسه و دبیرستان مانند پرده سینما از جلوی چشمانم عبور کرد. راستی چه روزهای شیرین و دوست داشتنی بودند. یادش بخیر.

با احترام

معرفت


 
باز باران!
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

با سلام

دو روز است که هوای سمنان بارانی است. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست. گاهی در زیر باران قدم می زنم و از این برکت بی انتها لذت می برم و گاهی در کنار پنجره  مهربانی خداوند را به تماشا می نشینم. تابستان گرم امسال با خنکی این روزها و باران زیبایش به فراموشی سپرده شد.

با احترام