معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

سفرهای تابستانی!
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب جیبی ، سفرهای تابستانی

با سلام و احترام

با شروع تابستان بسیاری از سفرهای ما  که جنبه تفریحی دارد  آغاز می شود و برای تمدد اعصاب و استراحت سالانه به بهره بردن از فضاهای لذت بخش می پردازیم. گرچه نفس این کار بسیار ارزشمند است اما می توان با کمی تغییر در برنامه های روزانه مان از سفرهای تابستان بهره بیشتری ببریم. سفرهای تابستانی در افزایش دانش افراد و کسب تجربه های جدید نقش مهمی ایفا می کند. به عنوان مثال می توان در حین سفر از کتابهای جیبی بهره گرفت. کتابهایی که در همه جا و در هر موقعیتی می توان از آنها استفاده کرد. بازدید از مراکز علمی و فنی هم می تواند در برنامه سفرهایمان قرار گیرد. برخی از شهرها علاوه بر مناظر زیبا دارای منابع ارزشمند نیز هستند. موزه ها، کتابخانه ها، مراکز علمی، پارک های فناوری و ... عمدتا در فصل تابستان پذیرای افراد و خانواده های آنها هستند.

از کنار این مراکز به سادگی عبور نکنیم. 

با احترام

معرفت


 
مرکز رشد واحد های فناور دانشکده روان شناسی!
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مرکز رشد دانشکده روان شناسی سمنان ، مرکز رشد ، کتابداری و اطلاع رسانی و ایده پردازی

با سلام و احترام

روز سه شنبه، دانشکده روان شناسی میزبان فرماندار شهرستان، جناب آقای فاضلی، ریس محترم پارک علم و فناوری دانشگاه سمنان، جناب آقای دکتر سعدالدین، و اعضای محترم شورای شهر و بسیاری علاقمندان دیگر بود تا شاهد افتتاح مرکز رشد واحدهای فناور در این دانشکده باشیم.

تبدیل ایده به ثروت از مهمترین ارکان شکل گیری مراکز اینچنینی می باشد. دانشجویانی که دارای ایده های قابل تبدیل به محصول و ثروت هستند می توانند برای شروع به این مراکز مراجعه کنند و با استفاده از امکانات این مرکز زمینه های رشد خود را فراهم کنند. 

در واقع مراکز رشد برگرفته از همان ایده انکباتورها هستند. ایده پردازی امری بسیار مهم است. بنده نیز با توجه به اهمیت ایده پردازی همواره تلاش کرده ام تا ایده پردازی را دانشجویان تقویت نمایم. برخی از سوالهای پایان ترم طرح شده از سوی بنده صرفا در جهت پرورش ایده پردازی دانشجویانم بوده است. برخی از دانشجویان کتابداری و اطلاع رسانی ایده های مناسبی مطرح می کنند که ارزش طرح و پیگیری در مراکز رشد را دارد. 

خوشبختانه دانشکده روان شناسی میزبان مرکز رشد می باشد و دانشجویان ایده دار می توانند با مراجعه به این مرکز نسبت به رشد ایده های خود اقدام نمایند و زمینه های لازم برای تبدیل ایده شان به ثروت را فراهم نمایند.

با احترام

معرفت


 
تعطیلات تابستان!
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: تابستان 90 ، زندگی نامه نویسی ، محسن قرائتی

با سلام و احترام

با تعطیل شدن دانشگاه، فرصت مناسبی برای انجام کارهای نیمه تمام پیش می آید. به نظر می رسد زمان بیشتری برای مطالعه فراهم می شود. امروز یک زندگی نامه، که به صورت خاطره نوشته شده است به دستم رسید. این زندگی نامه مربوط به جناب آقای محسن قرائتی (استاد اخلاق و مفسر قرآن مجید) است. که از اینجا می توانید آنرا دانلود کنید. در چند جمله کوتاه ضمن نقل گوشه ای از زندگی در قالب خاطره ای جالب، خواننده را با نکات اخلاقی، اجتماعی و فرهنگی آشنا می کند. واقعا زیباست و خواندنش ارزش دارد.

با احترام 

معرفت


 
ای وای مادرم!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ای وای مادرم ، شهریار

با سلام و احترام

امروز برای دخترم ستایش شعر "ای وای مادرم" اثر استاد شهریار را می خواندم. من غرق در اشعار بودم و ستایش غرق در افکارش. متوجه شدم که خیلی آرام و دقیق به اشعار گوش می کند.

وقتی شعر را می خوانی به نظرت می رسد که شاعر در عین از خود بی خودی اشعار را سروده است. پس از اتمام شعر، نگاه غم انگیز و بغض آلود ستایش مرا متوجه خودش کرد. دخترکم باوجود سن کمش در آستانه گریه کردن بود و من متوجه تاثیری که او از شعر استاد شهریار گرفته بود نشده بودم. نوازشش کردم و بوسیدمش. گفتمش: مادران همیشه هستند. هیچ گاه مادران فرزندان خود را تنها نمی گذارند. کم کم آرام شد. پیش خودم گفتم این واقعا یک حقیقت است مادر هیچگاه فرزندش را تنها نمی گذارد. اینها بهانه ای شد تا شعر ماندگار استاد شهریار را دوباره مرور کنم. شرح حال شاعر در از دست دادن مادر، واقعا به زیبایی هر چه تمامتر  به تصویر درآمده است. گرچه از شهریار ملک سخن، سراینده منظومه یگانه "حیدربابایه سلام"، همین انتظار هم می رفت. این هم شعر او:

 ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها


کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من زد کنار،

در نصفه های شب.

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او باز زیر پای من نشسته بود

آهسته با خدا،

راز و نیاز داشت

نه، او نمرده است.


او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.

...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو.

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم