معرفت بلاگ

یادداشت ها و دلمشغولیها و مسائل مرتبط با موضوعات حرفه ای

 
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
متن زیر نامه ای است که وقتی عکسهای بچه های کلاس را دیدم ناخداگاه بر قلم آوردم.
هدفی جز انتشار آن در این وبلاگ ندارم فقط از بابت اینکه ممکن است در ایمیل قبلی از بین برود در این وبلاگ می آورم تا یادآور خاطرات شیرین دوران دانشجویی ام باشد.
سلام عباس جان
خوبي؟چه خبر؟
از اين كه عكسهاي دوره دانشجويي را ديدم خيلي خوشحال شدم و راستش دلم گرفت و گريه هم كردم چه روزهاي خوبي بود با علي تو و من!!! هرسه در خوابگاه و دانشكده
راستي اين علي بي معرفت بالاخره كجاست هيچ آدرسي نشاني اي يا حتي شماره تماسي
به خدا دلم خيلي برايش تنگ شده است
انقدر دوست دارم دوباره به همان فضا و زمان و مكان برگردم كه حد ندارد
ياد تيكه هايي كه علي مي انداخت
ريل قطار شهري داخل اتاق!! و ياد امير با آن سنتورش و ياد حركات تكرار نشدني و تاريخي علي قلعه نويي و هزاران خاطره شيرين ديگر مثل رمان خواندنش در اتاق مخصوصا وقتي كه كتابهاي سيندني شلدون را مي خواند
 بخير باشد
راستي امير دارد خدمتش را تمام مي كند
حسين خرمي هم دو ماه پيش به خانه ما زنگ زد
و كلي خوشحال شديم
بازهم معرفت حسين خرمي!!!! مي گفت بازهم قصد ادامه تحصيل دارد در مقطع ارشد گفتم حسين دست بردار! دوره كارشناسي كه ده سال طول كشيد حالا كارشناسي ارشد حتما بيست سال طول ميكشه !!!!!! چقدر باهم خنديديم
ياد تمرين هاي تئاتر در اتاق حسين خرمي بخير! ياد مجتبي ياد خنده هاي باحال وقطع نشدني حسين ياد شيرين كاريهاي  امتحاني و وووووو..... راستش دلم گرفت
ياد خاطرات شيرين تكرار نشدني و بازنگشتني بخير باشد
ياد شمس با تمام تنبلي هايش و صفا و صميمتش و خنده هاي آنچناني اش كه سقف خوابگاه را ويران مي كرد بخير ياد دوچرخه شمس كه از همه ما بيشتر آن دوچرخه برايش اهميت داشت و مهم بود و چقدر هم اين دوچرخه را تحويل مي گرفت!!!! ياد بربري هايي كه عصر ها از بربري فروشي پشت دانشكده مي گرفتيم ياد سبزي پاك كردنهاي علي و من كه هنوز هم آن عكس تاريخي كه امير از ما گرفت را گهگاهي كه مي بينم گريه ام ميگيرد ياد پاي امير در آن عكس بخير 
عباس عكسهايي كه امروز ديدم مرا به ان دوران برد اميدوارم كه تمام خاطرات شيرين همكلاسي ها نيز برايشان تداعي شود عباس جان چقدر خوش بوديم و يادت مي آيد در مورد من چه داستاني ساخته بودي!!!! روز اول ورود به دانشگاه را مي گويم وقتي براي علي با آب و تاب تعريف مي كردي و او هم يك هن به صورت تمسخر مي گفت و به قول خودمان  در عرفان خودش غرق مي شد. چقدر خاطرات خوب و خوش زودگذر هستند
عباس جان دلم گرفت اما اميدوارم كه دلت نگيرد
راستي ياد شيرين كاريهاي من هم بخير يادت مي آيد حتما چقدر شاد بوديم و سرزنده
ياد آدمك و تمرين هاي آن ياد تلخي ها و خوشي هاي سفر سبزوار و ياد كارگردان بولوف زن آباداني آن كه هميشه براي اينكه آدرس خانه اش را ياد نگيريم آدرس يكي از هتلهاي آبادان را بعنوان آدرس خانه اش مي داد.
ياد آنروز كه دلمان از مشهد گرفته بود و در مقابل درب دانشگاه من، تو و برگه باد هر سه كولي بازي دراورديم و چقدر باحال بود و ....
ياد برگه باد بخيركه وقتي دلش گرفته بود و با هم به سمت حرم مي رفتيم يكدفعه مثل نارنجك پريد هوا و گفت
دمام زنگي( با لهجه خفن آباداني بخوانيد) و
 پريد رفت دنبال دمام زنگي وبه قول خودش دلش آرام شد و دسته اهوازي ها در مشهد  را تعقيب كرد
ياد سه شنبه هاي هر هفته كه من و علي با هم صفايي داشتيم در حرم
يادش بخير روزهاي ماه رمضان و شبهاي ان
يادش بخير علي و چايي  اي كه هميشه در اتاق ما مي خورد
و من كه هر وقت بوي چايي در اتاق شما مي شنيدم سر و كله ام آنجا پيدامي شد
راستي عباس جان چطور مي شود  اين خاطرات شيرين را داشت و ارزش انها را ندانست
دل و فكرم از خاطرات شيرين دوره كارشناسي لحظات شيرين تر بيشماري را در خود ذخيره كرده است و من هراز گاهي با مرضيه مي نشينيم و آنها را مرور مي كنيم و ياد دوستان مي كنيم
ما در ياد همه هستيم و به ياد همه خواهيم بود
 مثل برادر و خواهرمان هستند و من افتخار مي كنم كه همه را مثل برادر و خواهر خودم مي بينم و همه شما را با تمام خاطرات در يادم زنده نگهداشته ام
 
راستي شما الان كجايي؟
اگر وقت كردي تنهايي يا با بچه ها بيا طرف ما
خيلي خوشحال مي شويم
به همه دوستان سلام برسان مخصوصا به علي اگر ازش خبري داري
 
قربانت